تبليغاتX
افکار دیجیتال
مالك ملك وجود، حاكم رد و قبول ×× هر چه كند جور نيست، ور تو بنالي جفاست
وقتي تو يه سايتي باشي و كنتور سايت تعداد افراد آن لاين رو صفر نشون بده چه احساسي

پيدا ميكني؟

الان من همين احساس رو دارم

اوي ي ي ي ي ي

من آدم هستما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:25  توسط مهدی  | 

نذر كرده ايم  كه اگر فراق سر رسيد و سه شنبه آمديد

تصدق چشمانتان، سقف اتاق خاتون را با مواجب اين ماهمان نو خشت كنيم

از شما پنهان نباشد كه راضيه برايم گفته بود كه چارقد بيرونيتان را با گل ياس

 ميپيچد تا عطري شود 

ترفندي مهيا كرده ايم  هنگامي براي سكنجبين عصرانه پيش خاتون ميرويد،

اگر مجالي شد، در دالان نيم قدي غافلگيرتان كنيم و محض تشفي،طريقي

كه ملتفت نشويد ، شانه به شانه مجاور شويم و از چارقدتان تنفس كنيم

آه ...

شما شوخ چشمي كنيد و من شيرين زباني، شما بخنديد و من مجنون تر از

 سه شنبه پيش، تدارك سه شنبه اي ديگر ببينم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:3  توسط مهدی  | 

باران بهانه اي بود

تا لحظه اي

از زير چتر من گذر كني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:18  توسط مهدی  | 

مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه

اين هم جالبه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:14  توسط مهدی  | 

  Entry for June 16, 2007

بدون شرح

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:16  توسط مهدی  | 

ازش مي پرسم كه تو خنگي؟

محكم جواب ميده كه نه

ميگم ولي يه كمی خنگي

به همون محكمي ميگه آره

خواهر زاده ام رو ميگم

تازه ۳ سالشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:19  توسط مهدی  | 

دست از اين دل من برداريد

دستتان ميسوزد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:42  توسط مهدی  | 

حكايت بي در و پيكري است اين ماجراي بداقبالي من

اگر آن روز سرباز دلم را به جاي آنكه با بي بي دلت ببري

با آس خشت  ميبريدي

امروز من هم سيگار برگم را با زيپوي طلا آتش ميزدم

و پونتياك زردم را جمعه شبها براي چريدن به اتوبان نيايش ميبردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:24  توسط مهدی  | 

لطفا يك ايستگاه مانده به "مرگ" نگه داريد پياده مي شوم

ايستگاه آخر را آرام آرام، متفكرانه با عصايي در دست قدم ميزنم

ايستگاه كه رسيدم با هم حساب ميكنيم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:47  توسط مهدی  | 

با خودمان عهد كرده ايم اگر يكي از اين فالهاي حافظ كه يوميه ميگيريم

ثمر گرفت و رخصت داد  

ديگر سراغي از حافظ نگيريم و برويم پي كار خودمان

و يحتمل خودمان ديواني بسراييم و اشعار چند پهلو بگوييم و اگر لازم شد خودمان حافظ را

 مددي دهيم و بدون آنكه بخواهد با دست مبارك خودمان برايش تفالي بزنيم از ديوان خودمان،  

تا شير فهم شود كه هر ابري در دلش باران ندارد 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 13:33  توسط مهدی  | 

Entry for June 09, 2007

بدون شرح

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 16:16  توسط مهدی  | 

چرا

بچه هايي كه چهار دست و پا راه ميرن

بعد ناگهان سرشون با جايي برخورد ميكنه

ايست ميكنند و روي باسن مباركشان ميشينند

بعد به اطراف نگاه ميكنند و بعد از ۵ ثانيه گريه ميكنند

۱: چرا در همان حالت چهار دست و پا گريه نميكنند و حتما بايد روي باسن بشينند؟

۲: چرا بلافاصله گريه نميكنند و حتما بايد چند ثانيه از لحظه برخورد بگذره تا گريه كنند؟

۳: چرا بايد حتما به اطرافشون نگاه كنند تا بتونن گريه كنند؟

۴: چرا همشون همين طوري هستند و هيچ استثنائي ندارند؟

اينا چراهايي هستند كه هيچ وقت دليلش رو نفهميدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:25  توسط مهدی  | 

پسرهایی که در بوفه دانشگاه

هفت تیرهایشان را از پاکتهای رنگارنگ بیرون میکشند

و برای دخترهای آن سو تر نشسته

با ژست های چنین و چنان

شجاعت دود میکنند

دوئل های عشقی هزاره سوم تغییر ماهیت داده اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:4  توسط مهدی  | 

سكوت يعني يه دنيا حرف نگفته

سكوت يعني همون چيزايي كه ميخوام تنهايي تحملش كنم

سكوت يعني اينكه اين مشكل منه

سكوت يعني اينكه از تو ديگه توقع نداشتم

سكوت يعني اينكه دارم داغون ميشم

سكوت يعني اينكه واستا، ميخوام پياده بشم

سكوت يعني اينكه براي اينكه دردهام رو ببيني ريز ميبينمت

با تمام اينا

بازم ميگي سكوت علامت رضايته؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 19:3  توسط مهدی  | 

شايد قافيه نداشته باشه

ولي وزن داره

حتي اگر اون آفتابه خالي باشه

زماني كه مرز بين قانون و توحش

گردن آويز كردن يك آفتابه است

به گردن هر كس كه ميخواد باشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:49  توسط مهدی  | 

Entry for May 20, 2007

خون گل را در شيشه ميكنند

و بنام گلاب به ما ميفروشند

و ما مشتاقانه دستمان را به خون ، آلوده ميكنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:48  توسط مهدی  | 

كبد من از كار افتاد

بسكه به سلامتيت خوردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط مهدی  | 

به دختري كه موهاش خرمايي بود و

چشماش عسل بود

چشمك زدم

دختري كه موهاش خرمايي بود و

چشماش عسل

به من چشمك زد

و بعد در حالي كه دستاي ناز كوچولوش تو دستاي باباش بود از خيابون رد شد و

گره نگاهمون تا آخرين لحظه اي كه امكان داشت باز نشد و بالاخره اون رفت

دل من رو هم با خودش برد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط مهدی  | 

دختر مو خرمايي

بعد از ده ساعت

هنوز جلو چشمامي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:26  توسط مهدی  | 

دختراني كه در امتداد پياده رو عشوه مي فروشند

و مرداني كه در گذر از كنار آنها، خود را آشكار مي كنند

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:50  توسط مهدی  | 

Entry for May 21, 2007

بدون شرح!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:49  توسط مهدی  | 

اگر فيلم پيشنهاد بي شرمانه رو نديدي نگران نباش

كافيه با آي دي دختر وارد يه چت روم ايراني بشي

در كمتر از10 ثانيه به تعداد پسراي چت روم پيشنهاد بي شرمانه ميرسه

امتحان كردم جواب ميده

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:54  توسط مهدی  | 

Entry for May 26, 2007

خسته شدم ، اينقدر كه اين عكس رو ديدم

انگار كه هنوز اون آتيش روشنه و

هنوز اونا دارن ميسوزن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:51  توسط مهدی  | 

Entry for May 21, 2007

به نام خداوند بخشنده مهربان

من آرزو دارم كه يك جفت اسكيت داشته باشم

فريد قياسي

من فقط همين دو تا آرزو را دارم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 18:2  توسط مهدی  | 

من فكر ميكنم

مامان و بابا به جاي اينكه به پاي هم پير بشن

به دست هم پير شدن

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:49  توسط مهدی  | 

سي دي تفسيري هم داري؟-

چي؟-

سي دي تفسيري-

چي؟-

آقا فكر كنم منظورش سي دي تصويريه-

زير پل سيدخندان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:49  توسط مهدی  | 

فرق من و تو اين است

كه تو فكر نميكني و ميپرسي و من فكر ميكنم و نميپرسم

اگر چنين نبود نه تو سوال بيهوده ميپرسيدي و نه من تفكر بيهوده

و بعد به پاي هم پير ميشديم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:48  توسط مهدی  | 

آره -

نگاه ميكني ببيني نه ماه و نه روز ديگه چند شنبه ميشه؟ -

چطور؟ -آهان از اون نظر -

...بي حيا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:47  توسط مهدی  | 

يادمان باشد

اگر خاطرمان تنها شد

طلب عشق

ز هر بي سر و پايي كنيم400

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:45  توسط مهدی  | 

امروز بعد از ظهر اگر فرصت بشه

يكي از اشتباهات زندگيم رو مرتكب ميشم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:42  توسط مهدی  | 

هواشناسي را باور مكن

هواي دل من حالا حالا ها ابري است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:41  توسط مهدی  | 

يه جايي تو فيلم مرسدس ميگفت

به چيزي كه دل نداره دل نبند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:41  توسط مهدی  | 

ديروز زني را ديدم كه مادر خوانده يكصد و پنجاه سگ و توله سگ خياباني بود

از آن سگهايي كه ماشين زيرشان ميگيرد، با در بيابانها ول ميگردند و گرسنه ميمانند

يكي را نوازش ميكرد و ديگري را تنبيه

تربيت مادرانه اي بود

جايي ساخته بود به نام پناهگاه حيوانات وفا

برايشان نان بسته بندي و شير دامداران خريده بود

و يك ساك پر از آمپول و دارو

هر چه بود به كاري كه ميكرد ايمان داشت

هياهويي شد زماني كه آذوقه آمد

زماني براي مستي سگها

در زمانه اي كه توله سگها، بيشتر از توله آدمها مي ارزند

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 17:38  توسط مهدی  |