| آن که از سنبل او غاليه تابی دارد | باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد | |
| از سر کشته خود میگذری همچون باد | چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد | |
| ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف | آفتابيست که در پيش سحابی دارد | |
| چشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک | تا سهی سرو تو را تازهتر آبی دارد | |
| غمزه شوخ تو خونم به خطا میريزد | فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد | |
| آب حيوان اگر اين است که دارد لب دوست | روشن است اين که خضر بهره سرابی دارد | |
| چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر | ترک مست است مگر ميل کبابی دارد | |
| جان بيمار مرا نيست ز تو روی سال | ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد | |
| کی کند سوی دل خسته حافظ نظری | چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد |
در ضمن سالروز تولد حافظ هم هست
........بنويس
اگر نامه اي مينويسي به خورشيد
........بنويس
اگر نامه اي مينويسي به خدا
سلام مرا نيز بنويس
فقط
به شكوفه ها به باران
برسان سلام ما را
همين
تصدق چشمانتان، سقف اتاق خاتون را با مواجب اين ماهمان نو خشت كنيم
از شما پنهان نباشد كه راضيه برايم گفته بود كه چارقد بيرونيتان را با گل ياس
ميپيچد تا عطري شود
ترفندي مهيا كرده ايم هنگامي براي سكنجبين عصرانه پيش خاتون ميرويد،
اگر مجالي شد، در دالان نيم قدي غافلگيرتان كنيم و محض تشفي،طريقي
كه ملتفت نشويد ، شانه به شانه مجاور شويم و از چارقدتان تنفس كنيم
آه ...
شما شوخ چشمي كنيد و من شيرين زباني، شما بخنديد و من مجنون تر از
سه شنبه پيش، تدارك سه شنبه اي ديگر ببينم
تا لحظه اي
از زير چتر من گذر كني
ثمر گرفت و رخصت داد
ديگر سراغي از حافظ نگيريم و برويم پي كار خودمان
و يحتمل خودمان ديواني بسراييم و اشعار چند پهلو بگوييم و اگر لازم شد خودمان حافظ را
مددي دهيم و بدون آنكه بخواهد با دست مبارك خودمان برايش تفالي بزنيم از ديوان خودمان،
تا شير فهم شود كه هر ابري در دلش باران ندارد